| دوستانه |
![]() |
|
|
نور تاریکی
فنجان چایش را محکم گذاشت روى میز. گفت:" من خانه مادرت نمى آم. حوصله نق و نوق ندارم." زن با چشم هاى گرد نگاهش کرد و گفت:" من مى دونم. اونام مى دونن تو از چى فرار مى کنى. تازه من بیشتر باید ناراحت بشم. تو نیا، ببین من چه کار مى کنم!" عضلات صورتش از خشم مى لرزید، چشم هایش را تنگ کرد و گفت:"هیچ غلطى نمى کنى. از همه شما خسته ام، ازخودم، از زندگى، از این." و دست کرد از بوفه بشقاب قدیمى را برداشت و محکم پرت کرد. بشقاب به دیوار خورد و چند تکه شد. زن را نگاه کرد. اشک در چشم هایش حلقه زده بود. صورتش سرخ شده بود. شب، پشیمان آمد. دستش را روى بازوى او گذاشت. زن دست او را پس زد. مرد این بار، محکم تر گرفت و به طرف خود کشید. زن با یک حرکت از آغوشش بیرون خزید و حرفى نزد. پرسید:" حالا چرا حرف نمی زنی؟ " زن نگاه کرد و گفت:" از تو بدم مى آید. نمى خوام تا زمانى که زنده ام صداتو بشنوم. حرفى باهات ندارم. فردا براى همیشه مى رم." رفت سر جایش خوابید. او هم کنارش دراز کشید. این قانونشان بود. قهر هم که مى کردند، هیچ کدام حق نداشتند رختخوابشان را ترک کنند. موهاى قهوه اى بلند و خوشرنگ زن روى بالش رها شده بود. دلش مى خواست نوازششان کند. گوشه بالش را نوازش کرد. چشم هایش را بست. زن راست مى گفت:" باید به این جهنم پایان مى دادند." دیگر هیچ چیز مثل روزهاى اول نبود، هر دو مى خواستند، اما نمى شد. دیگران نمى گذاشتند. روزهاى جمعه روز استنطاق بود. تا کى؟ چرا؟ کدامیک مقصرید؟ بالاخره باید یک کارى بکنید. به تاریکى شب زل زده بود. بلورهاى داخل بوفه بالاى سرش در تاریک روشن اتاق برق مى زدند. هنوز صداى زن تو گوشش بود:" فردا براى همیشه مى رم." چشم هایش گرم شده بود. صداى مهیبى آمد و لرزشى ناگهانى. در یک لحظه همه چیز در سیاهى و سکوت فرو رفت. چشم باز کرد. فقط تاریکى بود. پاهایش سنگین و دردناک شده بودند. با دست اطرافش را لمس کرد. سرش را کمى بلند کرد. به شیء سختى برخورد. زن را صدا زد. خاطرش آمد گفته بود:" تا عمر دارد نمى خواهد صدایش را بشنود." با فریاد صدایش مى زد:" فقط بگو که زنده اى و صدایم را مى شنوى." دست چپ را از توى خاک سُراند و نوک انگشتانش زن را لمس کرد. گرم بود. دوباره صدایش زد:" بگو که زنده اى." صداى زن را شنید:" به من نزدیک نشو. تمام تنم و اطرافم پر شیشه خرده است، زخمى مى شى." بالا تنه اش را کشید سمت زن. با دست سر و صورتش را لمس کرد. ذرات شیشه را جمع مى کرد و تا جایى که فضا داشت پشت سرش می ریخت... زمان زیر سقف کوتاه کمد متوقف بود و زندگى نداشت. خرده شیشه ها را جمع مى کردند و در آغوش هم اشک مى ریختند. هیچ صدایى از بیرون نمى آمد. زن گفت:" ما این جا خواهیم مرد." مرد نوازشش کرد و گفت:" به زودى ما را پیدا مى کنند." اما امید چندانى به حرفى که مى زد نداشت. زن کاملاً به طرفش آمده بود. در تاریکى او را بهتر مى دید. زن اجزاء صورت او را با نوک انگشتانش یکى یکى لمس مى کرد. انگشتش را بین دو ابرو نگه داشت و پرسید: " چرا اخم کرده اى؟ " " نه، اخم نکردم." خندید و گفت:" راستى چطور شد با من حرف زدى؟ تو که گفته بودى دیگه با من حرف نمى زنى؟!" زن انگشت اشاره اش را روى لب هاى او گذاشت و گفت:" خب توى اون دنیا گفته بودم دیگه با تو حرف نمى زنم. اما این دنیاى خودمونه و دیگه اینکه فردا که هنوز نیومده. الآن همین الآنه." و خودش را بیشتر به او نزدیک کرد. مرد با دست او را به طرف خود کشید. هیچ وقت تا به این اندازه او را نخواسته بود. هر دو معلق، در زمانى که نمى دانستند چه وقت از شب و روز است. تشنه بودند و گرسنه. اما هیچ یک فریاد نمى زدند و از آدم هاى بیرون کمک نمى خواستند. بوى عفونت، چرک و خون در فضاى کوچکشان پیچیده بود. مرد سر زن را به روى سینه اش گذاشت و نوازش کرد. زن به خواب شیرینى فرو رفت. مدت ها بود که نه مرد حرفى زده بود، نه زن. نجیبه حامد یزدان یادداشت های خداوند برای آنها که چشم هایی برای دیدن و گوش هایی برای شنیدن دارند... آنهایی که آماده ی دریافت پیام خداوند هستند... ... از آغاز خلقت، از مجموع هفتاد میلیارد انسانی که به این سیاره قدم گذاشته اند هرگز کسی کاملاً شبیه تو نبوده است. تا پایان روزگار هم هرگز کسی مانند تو وجود نخواهد داشت. از بی نظیر بودن خود هرگز قدر دانی نکرده ای. با این وجود، تو نادرترین موجود دنیا هستی. از پدرت در اوج عشق اش بیش از چهار صد میلیون بذر بی شمار عشق تراوش کرد. که همه همچنان که در بدن مادر تو شناور بودند روح خود را واگذاشتند و مردند. همه به جز یکی! تو. تو به تنهایی در گرمای عشق بدن مادرت دوام آوردی و نیمه ی دیگر خود یعنی یک سلول بسیار کوچک بدن او را جستجو کردی. با این حال در آن اقیانوس وسیع، تاریک و پر خطر تو علی رغم احتمالات بعید استقامت کردی و آن سلول فوق العاده ریز را یافتی، به آن پیوستی و زندگی جدیدی را شروع کردی. زندگی خودت را. تو متولد شدی و مانند هر کودکی این پیام را با خود آوردی که من هنوز از بشر مأیوس نشده ام. اینک دو سلول با معجزه ای در هم آمیختند. هر سلول شامل بیست و سه کروموزوم و در هر کروموزوم صد ها ژن که ویژگی های تو را از رنگ چشم تا جذابیت رفتار و اندازه مغز کنترل می نماید. با همه ی ترکیباتی که به دستور من صورت می گیرد و با آن اسپرم منفرد از چهار صد میلیون اسپرم پدرت آغاز می شود و صد ها ژنی که در هر یک از کروموزوم های پدر و مادرت وجود دارند می توانسته ام سیصد هزار میلیارد انسان دیگر به وجود آورم که هر یک با دیگری متفاوت باشند. اما من چه کسی را خلق کرده ام؟ تو را. یک انسان منحصر به فرد. نادرترین در نوع خود. یک گنج ارزشمند برخوردار از توانایی های ذهنی، حرکتی،کلام، ظاهر و عملکرد هایی که تا کنون هیچ فرد دیگری مانند او زندگی نکرده، نمی کند و نخواهد کرد. گوش کن. دیگر نادر بودن خود را در تاریکی پنهان نکن. آن را آشکار کن. به جهانیان نشان بده. بی نظیر بودن خود را نشان بده... منحصر به فرد بودن خود را اعلام کن! ... از کتاب"بزرگ ترین معجزه ی جهان" اثر اُگ ماندینو شیرین...فرهاد...عشق! آه!
باز این دل سرگشته ى من
یاد آن قصه ى شیرین افتاد!
بیستون بود و تمناى دو دوست
آزمون بود و تماشاى دو عشق
در زمانیکه چو کبک
خنده مى زد شیرین
تیشه مى زد فرهاد!
نتوان گفت به جانبازىِ فرهاد افسوس
نه توان کرد ز بیدردىِ شیرین فریاد!
کار شیرین به جهان شور برانگیختن است
عشق در جانِ کسى ریختن است
کار فرهاد برآوردن نیل دل دوست
خواه با شاه درافتادن و گستاخ شدن است
خواه با کوه درآویختن است
رمز شیرینى این قصه کجاست؟
آنکه آموخت به ما درس محبت، مى خواست
جان چراغان کنى از عشقِ کسى
از برایش ببرى رنجِ بسى
تب و تابى بودت هر نفسى
به وصالى برسى یا نرسى! من سحر نمی دانم من سِحر نمى دانم. من فقط روح ام را که بزرگ بود و سنگین گستراندم. من سِحر نمى دانم. گفتى زمستان شده اى و من دل ام به حالت سوخت و روح ام را که بزرگ بود و سنگین بود، مثل چادرى روى تو کشیدم و ذکرِ عشق خواندم تا تو داغ شدى. من سِحر نمى دانم. نفس هات به شماره افتاده بود و روح من با تنفس تو مى تپید. گفتم دوستت دارم و تو دیگر نفس نکشیدى و روح من از تپش ایستاد. گفتم نکند تو را کشته باشم؟ نکند من مرده باشم؟ پس روح ام را از روى تو برچیدم. اما تو نبودى. غیب شده بودى. گفتم که سِحر نمى دانم. مصطفى مستور هوس تنهایی کرده ام... هوس تنهایى کرده ام. جای خلوتى مى خواهم و صداى او را که دائم بگوید:«دوستت دارم، دوستت دارم، دوستت دارم.» و من با صداش در خودم غرق شوم و بغض کنم و آرام گریه کنم تا کلافه شوم و بگویم:«بس است دیگر! بگو دوستت ندارم. بگو از تو متنفرم، بگو برو گمشو!» و او با بغض بگوید:«دوستت ندارم. از تو متنفرم، برو گمشو!» و من از شنیدن آنها سبک شوم و بخندم و کیف کنم تا کرخ شوم و دوباره هوس کنم آن صدا از پشت پنجره باز با ناز و خنده سرک بکشد و آهسته بگوید:«هر چه گفتم دروغ بود. دوستت دارم، دوستت دارم.» و من دوباره سنگین بشوم و کیف کنم و فرو بروم و گریه ام بگیرد و دوباره بازى شروع بشود و من التماس اش کنم که بگوید دوستت ندارم و او بگوید:«چون تو مى خواهى مى گویم دوستت ندارم. بس که عاشقت هستم مى گویم از تو متنفرم تا بخندى.» و بعد بپرسد:«حالا راضى شدى؟ سبک شدى؟» و من بگویم:«نه، رفتن ات، آمدن ات، خنده ات، گریه ات، آشتى ات، قهرت، عشق ات، نفرت ات، دورى ات، نزدیکى ات، وصال ات، فراق ات، صدات، سکوت ات، یادت، فراموشى ات، مهرت، کینه ات، خواندن ات، نخواندن ات، و اصلا بودن ات و نبودن ات سنگین است، سنگین است، سنگین است.» بگویم:«اتفاق تو از همان اول نباید مى افتاد و حالا که افتاده است دیگر نمى توان آن را پاک کرد یا فراموش کرد. اما شاید پاک کنى باشد تا مرا براى همیشه پاک کند.» مصطفى مستور دل یکی آتیش گرفته توى یکى از همین خونه ها، همین نزدیکى ها، دل یکى آتیش گرفته. از روى بوم هم که نیگا کنین مى بینین که از توى پنجره ى یکى از همین خونه ها آتیش مى ریزه بیرون. دل یکى آتیش گرفته. تو اومدى اما کمى دیر. از ته یه خیابون دراز. مث یه سایه ى نگرانى. کمى دیر اومدى اما حسابى تجلى کردى و دلِ یکى رو آتیش زدى. به من میگن چیزى نگو. نباید هم بگم اما دل یکى داره آتیش مى گیره. دل یکى این جا داره خاکستر مى شه. کمى دیر اومدى اما یه راست رفتى سر وقتِ دلِ یکى و دست کردى تو سینه اش و دلِش رو آرودى بیرون و انداختى تو آتیش و بعد گذاشتى ش سرِ جاش. واسه همینه که دل یکى آتیش گرفته و داره خاکستر مى شه. یکى داره تو چشات غرق مى شه. یکى لاى شیاراى انگشتات داره گم مى شه. یکى داره گُر مى گیره. دل یکى آتیش گرفته. یه نفر یه چیکه آب بریزه رو دلِش شاید خنک شه. میون این همه خونه که خفه خون گرفته ن، یه خونه هست که دل یکى داره توش خاکستر مى شه. یکى هوس کرده بپره تو دستات و خودش رو غرق کنه. یکى مى خواد نیگات کنه. نه، مى خواد بشنُفَتت. مى خواد بپره تو صدات. یکى مى ترسه از نزدیک تماشات کنه. یکى مى خواد تو چشات شنا کنه. یکى این جا سردشه. یکى همه ش شده زمستون. یکى بُغض گیر کرده تو گلوش و داره خفه مى شه. وقتى حرف مى زدى، یکى نه به چیزایى که مى گفتى که به صدات، به محضِ صدات گوش مى داد. یکى محو شده بود تو صدات. یکى دل تنگه. توى یکى از همین خونه ها، همین نزدیکى ها، دل یکى آتیش گرفته. کسى یه چیکه آب بریزه رو دلِش شاید خنک شه... . مصطفى مستور گفتی دوستت دارم و رفتی... گفتى دوستت دارم و رفتى. من حیرت کردم. از دور سایه هایى غریب مى آمد از جنس دلتنگى و اندوه و غربت و تنهایى و شاید عشق. با خود گفتم هرگز دوستت نخواهم داشت. گفتم عشق را نمى خواهم. ترسیدم و گریختم. رفتم تا پایان هر چه که بود و گم شدم. و این ها پیش از قصه ى لبخندِ تو بود. جاى خلوتى بود. وسطِ نیستى. گفتى:«هستم.» نگریستم، اما چیزى نبود. گفتم:«نیستى.» باز گفتى:«هستم.» بر خود لرزیدم و در دل گفتم نه، نیستى. این جا جز من کسى نیست. بعد انگار گرماى تو در دل ام ریخت. من داغ شدم، گُر گرفتم تا گیج شدم. بعد لبخند زدى و من تسلیم شدم. گفتم:«هستى! تو هستى! این من هستم که نیستم.» گفتى:«غلطى.» و این هنوز پیش از قصه ى دست هاى تو بود. وقتى رفتى اندوه ماند و اندوه. از پاره ابر هاى هجر باران شوق مى بارید و این تکه گوشتِ افتاده در قفسِ قفسه ى سینه ام را آتش مى زد. و من ذوب مى شدم و پروانه ها نه، فرشته ها حیرت مى کردند و این وقتى بود که هنوز دست هات انگشتانم را نبوییده بودند. یک شب که ماه بدر بود و چشم هاش را گشوده بود تا با اشتیاق به هر چه که دل اش مى خواهد چیره شود، تو شرم نکردى و ناگهان با انگشتان دست هات هجوم آوردى تا دست هام را فتح کردى. انگشتان ات بر شانه ى انگشتان ام تکیه زدند و در آغوش آن ها غنودند. تو ترانه هاى عاشقانه مى سرودى، من اما همه ترس شده بودم. چیزى درون ام فریاد مى کشید. چیزى شعله ور مى شد. شراره هاى عشق مى سوزاند و خاکستر مى کرد و همه از انگشتان تو بود. من نیست شده بودم. گفتى:«حال چگونه است؟» گفتم:«تو همه آب، من همه عطش. تو همه ناز، من همه نیاز. تو همه چشمه، من همه تشنگى.» گفتى:«تو هم چنان غلطى.» و این هنوز پیش از قصه ى نگاه تو بود. فرشته اى پر کشید تا نزدیک تر آید و در شهود با ماه انباز شود. من به خاک افتادم. ناخن هام را با انگشتان ات فشردى و لبخند پاشیدى. گفتى:«برخیز!» گفتم:«نتوانم.» بعد ناگهان چشم هات تابیدند و من تاب از کف دادم. مرا طاقت نگریستن نبود اما توان گریستن بود. بعد تو اشک هام را از گونه هام ستردى. فرشته پیش تر آمده بود. من گویى در چیزى فرو مى رفتم. گفتم:«این چیست؟» گفتى:«اندوه! اندوه!» بعد فروتر رفتم. بعد تو دست بر سرم نهادى و مرا در اندوه غرقه کردى. فرشته از حسادت لرزید و بال هاش از التهابِ عشقِ من سوخت. گفتى:«حال چگونه است؟» دیگر حالى نبود. عاشقى نبود. عشقى نبود. فرشته اى نبود. هر چه بود تو بودى. بعد تو لبخند زدى و گفتى:«چنین کنند با عاشقان.»
مصطفى مستور برو!
گفتم:«برو!» اما نرفتی و باز کوبه ی در را کوبیدی. گفتم:«بس است٬ برو!» گفتم:«این جا سنگین است و شلوغ. جا برای تو نیست.» اما نرفتی. نشستی و گریه کردی. آن قدر که گونه های من خیس شد. بعد در را گشودم و گفتم:«نگاه کن این جا چه قدر شلوغ است!» و تو خوب دیدی که آن جا چه قدر فیزیک و فلسفه و هنر و منطق و کتاب و مجله و روزنامه و خط کش و کامپیوتر و کاغذ و حرف و حرف و حرف و تنهایی و نبض و زخم و یأس و دلتنگی و اشک و گناه و گناه و گناه و آشوب و مه و تاریکی و سکوت و ترس در هم ریخته بود و دل٬ گیجِ گیج بود. و دل، سیاه و شلوغ و سنگین بود. گفتی:«این جا رازی نیست.» گفتم:«راز؟» گفتی:«من رازم.» و آمدی تا وسط خط کش ها. من دست هات را در دست هام می فشردم تا نگریزی اما فریاد می زدم:«برو! برو!» تو سٍحر خواندی. من به التماس افتادم. تو چه سَبُک می خندیدی٬ من اما همه ی وجودم به سختی می گریست. خانه پرداخته شد. خانه روشن شد و خلوت و عجیب سَبُک. و تو در دل هبوط کردی. گفتم:«چیستی؟» گفتی:«راز.» گفتم:«این دل خالیست، تشنه ام.» گفتی:«دوستت دارم.» و من ناگهان لبریز شدم. مصطفی مستور جام اگر بشکست...؟؟؟ زندگی در چشم من شب های بی مهتاب را مانَد،
شعر من نیلوفر پژمرده در مرداب را مانَد،
ابرِ بی بارانِ اندوهم،
خار خشک سینه ی کوهم.
سال ها رفته ست کز هر آرزو خالی است آغوشم.
نغمه پردازِ جمال عشق بودم ـ آه ـ
حالیا، خاموشِ خاموشم، یادِ از خاطر فراموشم
روز، چون گل، می شکوفد بر فراز کوه
عصر، پرپر می شود این نوشکفته ـ در سکوت دشت ـ
روزها این گونه پرپر گشت
لحظه های بی شکیب عمر
چون پرستوهای بی آرام در پرواز
رهروان را چشم حسرت باز...
اینک این جا شعر و ساز و باده آماده ست،
من ـ که جام هستی ام از اشک لبریز است ـ می پرسم:
ـ « در پناه باده باید رنج دوران را ز خاطر برد؟
با فریب شعر باید زندگی را رنگ دیگر داد؟
در نوای ساز باید ناله های روح را گم کرد؟»
ناله ی من می تراود از در و دیوار
آسمان، اما سراپا گوش و خاموش است!
همزبانی نیست تا گویم به زاری: ـ ای دریغ ـ
دیگرم مستی نمی بخشد شراب،
جام من خالی شده ست از شعر ناب،
ساز من: فریادهای بی جواب!
نرم نرم از راه دور
روز، چون گل می شکوفد بر فراز کوه
روشنایی می رود در آسمان بالا
ساغر ذرات هستی از شراب نور سرشار است، اما من
هم چنان در ظلمت شب های بی مهتاب،
هم چنان پژمرده در پهنای این مرداب،
هم چنان لبریز از اندوه می پرسم:
ـ « جام اگر بشکست...؟
ساز اگر بگسست...؟
شعر اگر دیگر به دل ننشست...؟»
نمی خواهم کنارم بگذاری!!!! شیطان با تو مخالفت کرد، مغرور شد و از دایره ی دوستان تو بیرون افتاد. چه اشتباه بزرگی! واقعاً دلم برایش می سوزد. شک ندارم که شیطان بدبخت ترین موجود است، چون تو دوستش نداری. نمی خواهم مثل او باشم، نمی خواهم کنارم بگذاری! خود خواهی، خود خواهی، خود خواهی! شیطان چوب همین خود خواهی اش را خورد. او به جای اینکه از تو بخواهد ببخشیَش، از تو مهلت خواست تا بندگانت را بفریبد. جالب این است که تو این اجازه را به او دادی! فکرش را که می کنم می بینم شیطان یک جور وسیله ی امتحان است که بنده های خوب از بد جدا شوند. شاید اگر شیطان نبود، دنیا چیزی کم داشت! |
||
|
|
\