نور تاریکی

 

فنجان چایش را محکم گذاشت روى میز. گفت:" من خانه مادرت نمى آم. حوصله نق و نوق ندارم."

زن با چشم هاى گرد نگاهش کرد و گفت:" من مى دونم. اونام مى دونن تو از چى فرار مى کنى. تازه من بیشتر باید ناراحت بشم. تو نیا، ببین من چه کار مى کنم!"

عضلات صورتش از خشم مى لرزید، چشم هایش را تنگ کرد و گفت:"هیچ غلطى نمى کنى. از همه شما خسته ام، ازخودم، از زندگى، از این." و دست کرد از بوفه بشقاب قدیمى را برداشت و محکم پرت کرد. بشقاب به دیوار خورد و چند تکه شد. زن را نگاه کرد. اشک در چشم هایش حلقه زده بود. صورتش سرخ شده بود. شب، پشیمان آمد. دستش را روى بازوى او گذاشت. زن دست او را پس زد. مرد این بار، محکم تر گرفت و به طرف خود کشید. زن با یک حرکت از آغوشش بیرون خزید و حرفى نزد.

پرسید:" حالا چرا حرف نمی زنی؟ "

زن نگاه کرد و گفت:" از تو بدم مى آید. نمى خوام تا زمانى که زنده ام صداتو بشنوم. حرفى باهات ندارم. فردا براى همیشه مى رم."

رفت سر جایش خوابید. او هم کنارش دراز کشید. این قانونشان بود. قهر هم که مى کردند، هیچ کدام حق نداشتند رختخوابشان را ترک کنند. موهاى قهوه اى بلند و خوشرنگ زن روى بالش رها شده بود. دلش مى خواست نوازششان کند. گوشه بالش را نوازش کرد. چشم هایش را بست. زن راست مى گفت:" باید به این جهنم پایان مى دادند." دیگر هیچ چیز مثل روزهاى اول نبود، هر دو مى خواستند، اما نمى شد. دیگران نمى گذاشتند. روزهاى جمعه روز استنطاق بود. تا کى؟ چرا؟ کدامیک مقصرید؟ بالاخره باید یک کارى بکنید.

به تاریکى شب زل زده بود. بلورهاى داخل بوفه بالاى سرش در تاریک روشن اتاق برق مى زدند. هنوز صداى زن تو گوشش بود:" فردا براى همیشه مى رم."

چشم هایش گرم شده بود. صداى مهیبى آمد و لرزشى ناگهانى. در یک لحظه همه چیز در سیاهى و سکوت فرو رفت. چشم باز کرد. فقط تاریکى بود. پاهایش سنگین و دردناک شده بودند. با دست اطرافش را لمس کرد. سرش را کمى بلند کرد. به شیء سختى برخورد. زن را صدا زد. خاطرش آمد گفته بود:" تا عمر دارد نمى خواهد صدایش را بشنود."

با فریاد صدایش مى زد:" فقط بگو که زنده اى و صدایم را مى شنوى." دست چپ را از توى خاک سُراند و نوک انگشتانش زن را لمس کرد. گرم بود. دوباره صدایش زد:" بگو که زنده اى."

صداى زن را شنید:" به من نزدیک نشو. تمام تنم و اطرافم پر شیشه خرده است، زخمى مى شى." بالا تنه اش را کشید سمت زن. با دست سر و صورتش را لمس کرد. ذرات شیشه را جمع مى کرد و تا جایى که فضا داشت پشت سرش می ریخت...

زمان زیر سقف کوتاه کمد متوقف بود و زندگى نداشت. خرده شیشه ها را جمع مى کردند و در آغوش هم اشک مى ریختند. هیچ صدایى از بیرون نمى آمد.

زن گفت:" ما این جا خواهیم مرد."

مرد نوازشش کرد و گفت:" به زودى ما را پیدا مى کنند." اما امید چندانى به حرفى که مى زد نداشت.

زن کاملاً به طرفش آمده بود. در تاریکى او را بهتر مى دید. زن اجزاء صورت او را با نوک انگشتانش یکى یکى لمس مى کرد. انگشتش را بین دو ابرو نگه داشت و پرسید:

" چرا اخم کرده اى؟ "

" نه، اخم نکردم."

خندید و گفت:" راستى چطور شد با من حرف زدى؟ تو که گفته بودى دیگه با من حرف نمى زنى؟!"

زن انگشت اشاره اش را روى لب هاى او گذاشت و گفت:" خب توى اون دنیا گفته بودم دیگه با تو حرف نمى زنم. اما این دنیاى خودمونه و دیگه اینکه فردا که هنوز نیومده. الآن همین الآنه." و خودش را بیشتر به او نزدیک کرد. مرد با دست او را به طرف خود کشید. هیچ وقت تا به این اندازه او را نخواسته بود.

هر دو معلق، در زمانى که نمى دانستند چه وقت از شب و روز است. تشنه بودند و گرسنه. اما هیچ یک فریاد نمى زدند و از آدم هاى بیرون کمک نمى خواستند.

بوى عفونت، چرک و خون در فضاى کوچکشان پیچیده بود.

مرد سر زن را به روى سینه اش گذاشت و نوازش کرد.

زن به خواب شیرینى فرو رفت.

مدت ها بود که نه مرد حرفى زده بود، نه زن.

نجیبه حامد یزدان

/ 0 نظر / 50 بازدید